پسرم دیشب به مناسبت پاگشای دایی و زن دایی خونه آقاجون دعوت بودیم اولش که راه افتادیم شما کلی حال گیری کردی و از مبدا تا مقصد بدون لحظه ای مکث گریه کردی اونهم چه گریه ای کم مونده بود گوشمونو کر کنی / نمی دونم شاید از ترافیک خوشت نمیومد چون به محض ورود به مهمونی شروع به خنده و دلبری کردی طوری که هیچکس باور نکرد تا یک دقیقه پیش چه کولی بازی در آوردی باشه حالا به ما بخند اگه همین روند رو ادامه بدی و اذیتم کنی زنت میدم! ولی فکر کنم مثل خودم عاشق مهمونی و شلوغی هستی خلاصه ساعت 12 اومدیم خونه و چون خیلی شارژ شده بودی تا ساعت 3 برامون سخنرانی کردی و بالاخره خوابیدی وقتی می خوابی و اذیتها و گریه هات تموم میشه یه فرشته...